تاريخ : جمعه 1393/05/03 | 9:16 قبل از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی


:: خاله ::

معنای لغوی: خواهر مادر
معنای استعاره ای: هر زنی كه با مادر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد.
نقش سمبلیك: یك خانم مهربان و دوست داشتنی كه خیلی شبیه مادر است و همیشه برای شما آبنبات و لباس می خرد.
غذای مورد علاقه: آش كشك.
ضرب المثل: خاله را میخواهند برای درز ودوز و گرنه چه خاله چه یوز. خاله ام زائیده، خاله زام هو كشیده. وقت خوردن خاله خواهرزاده رو نمی شناسه. اگه خاله ام ریش داشت، آقا داییم بود.

زیر شاخه ها:
شوهر خاله: یك مرد مهربان كه پیژامه می پوشد و به ادبیات و شكار علاقه مند است.
دختر خاله/پسر خاله: همبازی دوران كودكی كه یا در بزرگسالی عاشقش می شوید اما با یكی دیگه ازدواج می كنید یا باهاش ازدواج می كنید اما عاشق یكی دیگه هستید.
چهره های معروف: خاله خرسه، خاله سوسكه.
مشاغل كاذب: خاله زنك بازی، خاله خانباجی.

نکته: داشتن یك خاله ی مجرد در كودكی از جمله نعمات خداوندی است.

:: عمه ::

معنای لغوی: خواهر پدر
معنای استعاره ای: هر زنی كه با پدر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد یا هر زنی كه مادر چشم دیدنش را نداشته باشد.
نقش سمبلیك: به عهده گرفتن مسئولیت در موارد ذیل :
1. جواب همه ی فحش هایی كه می دهید. مثال: ...
2. جواب همه ی محبت هایی كه می كنید. مثال: به درد عمه ات می خوره...
3. خیلی چیزهای بدِ دیگه که از ذكر مثال معذوریم...
غذای مورد علاقه: شله زرد، سمنو.
ضرب المثل: ندارد (تخفیف به دلیل تعدد در نقش های سمبلیك).

زیر شاخه ها:
شوهر عمه: یك مرد پولدار كه سیبیل قیطانی دارد و چندش آور است.
پسرعمه/دخترعمه: همبازی دوران كودكی كه در بزرگسالی حالتان را به هم می زنند.
چهره های معروف: عمه لیلا. ترجیع بند: دختر كه رسید به بیست، باید به حالش گریست.
مشاغل كاذب: Match-Making

نکته: داشتن یك عمه كه در توصیفات فوق صدق نكند جزو خوش شانسی های زندگی است.

:: دایی ::

معنای لغوی: برادر مادر
معنای استعاره ای: هر مردی كه با مادر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد یا هر مردی كه پتانسیل كتك خوردن توسط پدر را داشته باشد.
نقش سمبلیك: یكی از معدود مردانی كه هر چند به سیاست علاقه مند است اما حس گرمی به شما می دهد، همیشه حرفهایتان را می فهمد و می شود پیشش گریه كرد.
غذای مورد علاقه: فسنجون.
ضرب المثل: عروس را كه مادرش تعریف كنه، برای آقا داییش خوبه. اگه خاله ام ریش داشت آقا داییم بود.

زیر شاخه ها:
زن دایی: یك زن چاق و شاد كه خیلی كدبانو است و جلوی مادر قپی می آید.
پسردایی/دختردایی: همبازی دوران كودكی كه در بزرگسالی مثل یك همرزم ساپورتتان می كنند.
چهره های معروف: علی دایی، دایی جان ناپلئون. ترجیع بند: همه چیز زیر سر این انگلیساست.
مشاغل كاذب: فوتبال، شرکت در مصاحبه های رادیو تلویزیونی.

نکته: داشتن یک دایی خوب و لوتی دارای خواص بسیاری است!

:: عمو ::

معنای لغوی: برادر پدر
معنای استعاره ای: هر مردی كه با پدر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد.
نقش سمبلیك: یكی از مردانی كه شما همیشه باید بهش بوس بدهید و بعد بروید كارتون ببینید تا او با پدر حرفهای جدی بزند. یكی از مردانی كه مادر به مناسبت آمدنش قورمه سبزی می پزد و همیشه وقتی می رود پدر ساكت شده، به فكر فرو می رود.
غذای مورد علاقه: قورمه سبزی، آبگوشت.
ضرب المثل: عقد دختر عمو پسر عمو را در آسمان بستند.

زیر شاخه ها:
زن عمو: یك زن كه زیاد به شما توجه نمی كند و خودش را برای مادر شما می گیرد.
دخترعمو/پسرعمو: همبازی دوران كودكی كه اگر تا هجده-بیست سالگی دوام آورده باهاش ازدواج نكنید خطر را از سر گذرانده اید.
چهره های معروف: عمو زنجیرباف، عمو یادگار، عمو جون سلیمون.
مشاغل كاذب: بازی در قصه های ایرانی.

نکته: داشتن یك عموی پولدار خیلی خوب است.



تاريخ : پنجشنبه 1393/05/02 | 9:15 قبل از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی

اگر مشکلات شما در زندگی به بزرگی یک کشتی است؛

فراموش نکنید که نعمت هایتان به وسعت یک اقیانوس است

خوشبختی از آن كسی است

كه در فضای "شکرگزاری" زندگی كند

چه دنیا به كامش باشد و چه نباشد

چه آن زمان كه می دود و نمیرسد

و چه آن زمان كه گامی برنداشته،خود را در مقصد می بیند.

چرا كه خوشبختی چیزی جز آرامش نیست



تاريخ : چهارشنبه 1393/05/01 | 9:14 قبل از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی

گاهی اوقات کافیه مثل پرندگان کوچک ،

از قید اسارتهای نفس درون وبیرون

به زیر سایه بان گسترده عرش الهی پناه ببریم و

روح و دلمان را صفا دهیم

گاهی اوقات کافیه از یک زاویه دیگه به خدا توکل کنیم و

شکرش رو به جا بیاریم



تاريخ : سه شنبه 1393/04/31 | 9:14 قبل از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی

زندگی دیکته ای نیست که آن را به ما خواهند گفت !!!

زندگی انشایی است که تنها باید خودمان بنگاریم ؛

زندگی می چرخد،

چه برای آنکه میـــخندد،

چه برای آنکه میــگرید

زندگی دوختن شادیهاست

زندگانی هنر هم نفسی با غم هاست

زندگانی هنر هم سفری با رنج است

زندگانی یافتن روزنه در تاریکی است



تاريخ : دوشنبه 1393/04/30 | 5:45 بعد از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید



تاريخ : یکشنبه 1393/04/29 | 5:38 بعد از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی
درویشی، مقداری طناب داشت. آن را به بازار برد و به یک درهم فروخت. می خواست با آن یک درهم برای بچه های خود غذایی تهیه کند. به طرف بازار که می رفت، دو نفر را دید که با هم جر و بحث می کردند و کم کم کارشان به دعوا کشید. مرد درویش از دیگران پرسید: «چرا آنها به سر و کله هم می زنند؟» گفتند: « این مرد یک درهم به آن یکی بدهکار است. طلبکار به او مهلت نمی دهد و می خواهد به زندانش بیندازد.» درویش یک درهم خود را به مرد طلبکار داد و دست خالی به خانه برگشت. وقتی به خانه رسید، به زن و بچه های خود گفت: « طناب را فروختم و یک درهم گرفتم، اما آن را در راه خدا، خرج کردم.»

درویش خانه را گشت و گلیم کهنه ای را پیداکرد. آن را به بازار برد تا بفروشد. همه جای بازار را به دنبال مشتری گشت، اما خریداری پیدا نشد. خسته و نگران به طرف خانه به راه افتاد. آن روز، صیادی یک ماهی صید کرده بود و می خواست آن را بفروشد، اما هیچ کس ماهی را نمی خرید. مرد درویش و صیاد در بازار به هم رسیدند و از حال هم با خبر شدند. صیاد به درویش گفت: « بیا با هم معامله ای بکنیم. تو گلیم را به من بده، من هم ماهی را به تو می دهم.» درویش قبول کرد. درویش، ماهی را به خانه برد و مشغول پاک کردن آن شد تا غذایی درست کند. وقتی که شکم ماهی را پاره کرد، ناگهان مرواریدی درشت و نورانی از داخل آن بیرون آمد. درویش فهمید که آن مروارید هدیه ای از طرف خداست. با خوشحالی، مروارید را به بازار برد تا بفروشد، اما هیچ کس نتوانست قیمتی بر روی آن بگذارد. سرانجام کسی پیدا شد و مروارید را به صد هزار دینار طلا از او خرید. درویش سکه های طلا را بار الاغی کرد و به طرف خانه رفت. چیزی نگذشت که درویش دیگری در خانه او را زد و گفت: «در راه خدا چیزی بدهید.»

درویش با خود گفت: « شاید این درویش هم حال و روزش مثل حال و روز دیروز خودم باشد.» این بود که او را صدا زد و گفت: « برادر، نصف این پولها مال تو. برو و هر چه زودتر کسی را بیاور تا بتوانی سکه های طلا را ببری. »

درویش گفت: « من نیازی به پول ندارم. من فرستاده خداوندی هستم که می گوید:« هر کس یک درهم در راه من خرج کند، ما صد هزار درهم از خزانه غیب به او پاداش می دهیم.» بدان که خداوند کار خیر هیچ کس را بدون پاداش نمی گذارد.»



تاريخ : شنبه 1393/04/28 | 5:32 بعد از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی

روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند... و او را بدینگونه سیر نمایند. بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم.

آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه آتش پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، آتش پرست 3 قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد.

سگ نگهبان خانه آتش پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت... مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت، مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد. مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت : ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آنرا ببرم؟

به اذن خدای عز و جلٌ ، سگ به سخن آمد و گفت: من بی حیا نیستم، من سالهای سال سگ در خانه مردی هستم، شبهابی که به من غذا داد پیشش ماندم ، شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم، شبهایی که مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم... تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد، یک شب که غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک آتش پرست آمدی و طلب نان کردی...

مرد با شنیدن این سخنان منقلب شد و به عبادتگاه خویش بازگشت و توبه کرد


تاريخ : جمعه 1393/04/27 | 5:31 بعد از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی

« فقیری به در خانه بخیلی آمد، گفت: شنیده ام که تو قدرتی از مال خود را نذر نیازمندان کرده ای و

من در نهایت فقرم ، به من چیزی بده بخیل گفت: من نذر کوران کرده ام. فقیر گفت : من هم کور

واقعی هستم ، زیرا اگر بینا می بودم ، از در خانه خداوند به در خانه کسی مثل تو نمی آمدم.»

 



تاريخ : پنجشنبه 1393/04/26 | 4:20 بعد از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی

ﻣﯽ ﺑﻮﺳﻢ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻡ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺭﺍ!


ﺩﺳﺘﻬﺎﯾﺖ ﺭﺍ . . .ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ . . .ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ . . .ﻫﻤﻪ ﺭﺍ . . .

ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﺧﻮﺍﻫﺶ . . .ﺍﯾﻦ ﺩﻡ ﺁﺧﺮ . . .ﻟﻄﻔﯽ ﮐﻦ

 

ﻭ ﺩﻫﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﺒﻨـــﺪ ﻭ ﻧﮕﻮ ﻗﺴﻤﺖ ﻧﺒﻮﺩ!

ﺧﻮﺩﻡ ﺑﻬﺘﺮ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﺁﻧﭽﻪ ﻧﺒﻮﺩ \" ﻟﯿﺎﻗﺖ ﺗﻮ \" ﺑﻮﺩ



تاريخ : چهارشنبه 1393/04/25 | 12:42 بعد از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی

ســــر زده بیــــــا … کمــــــﮯ آشفتــــگی بــــد نـیست … آن وقــــــت … تکــــــاندن ِ شانــــــه هاﮮ ِ پُـر غُـبــــــار و مُرتب کردن ِ موهــــــاﮮ ِ پریـشــــــانت ، بهانـــــــﮧ اﮮ مـﮯشود براﮮ ِ زندگـــــــﮯ . . .

---------------

خودت باش ؛

به اعتبارهیچ شانه ای اشک نریز . . .

به اعتبار هر اشکی شانه نباش . . .

آدمی به خودی خودنمی افتد

اگر بیفتد

ازهمان سمتی می افتد که تکیه کرده است



تاريخ : سه شنبه 1393/04/24 | 12:40 بعد از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی

در آغوشمـــ کهــ میگیــــــریـ
مزهـ مزهـــ میکنمـــ نآمتـــ را
و دستـ ـهایمـــ
بیـ ـقرار تـ ـر از همیشهــــ
تـــ ـو را طلبـــ میکننــــ ـد...
و چشمانمـــ
راز ملتهبـــ نگاهمــــ را لـــ ـو میدهنـــ ـد
تــ ـو رنگـــ عوضــــ میکنیــــ و سرخــــ میشویــــ
مثلـــ یکـــ سیبـــ تازهـــ !
و انعکاســـ صدایتـــ در فضایــــ اتاقــــ میپیچـــ ـد کهـــ میگوییــــ ...
منـــ مـآلـــ توامـــ عزیزمـــ



تاريخ : دوشنبه 1393/04/23 | 12:37 بعد از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی

امروز معلم عشقم گفت:

دو خط موازی هیچگاه بهم نمی رسند مگر این که یکی از آن ها خود را

بشکند!

گفتم: من که خود را شکستم پس چرا به او نرسیدم؟؟؟!!!

لبخند تلخی زد و گفت: شاید او هم به سمت خط دیگری شکسته

باشد...



تاريخ : یکشنبه 1393/04/22 | 12:36 بعد از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی

وقتی نیست نباید اشک بریزی...
باید بگذاری بغض ها روی هم جمع شوند و جمع شوتد
تا کوه شوند...
تا سخت شوند...
همین ها تو را میسازد...
سنگت می کند درست مثل خودش...
باید یادت باشد حالا که نیست
اشک هایت را ندی هر کسی پاک کند... میدانی؟!
اخر هر کسی لیاقت تو و اشک هایت را ندارد...



تاريخ : شنبه 1393/04/21 | 12:24 بعد از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی

خوب ترین حادثۀ چشمانم
ملاقات تو
زیر باران رؤیاهاست
اتاق خوشبختی من
پوشیده از قاب های خواب توست
میخواهم...
این راهی که من و تو آمده ایم را...
از ابتدا ویران کنم...
تا هیچ کس ...
به اینجایی كه ما رسیده ایم
نرسد!!!!!



تاريخ : جمعه 1393/04/20 | 5:55 بعد از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی

در مقابل یک فرد معلول با سرعت کم راه بروید !
در مقابل مادری که فرزندش رو از دست داده بچه تون را نبوسید !

در مقابل یک فرد مجرد از عشقتون نگید !

و خلاصه …

در برابر کسی که نداره از داشته هاتون مغرورانه حرف نزنید !!!

 

___

 

حضرت می فرماید:


ما لابن آدم و الفخر، اوله نطفه، و آخره جیفه و لا یرزق نفسه، و لا

یدفع حتفه. (نهج البلاغه - حکمت 454)


انسان را با فخر چه کار! او که آغازش نطفه است و فرجامش مردار

گندیده، نه می تواند روزی خود دهد و نه می تواند مرگ را دفع کند. (پس چرا فخر می کند؟!)

 

وجود فقر و فقیر به عوامل و دلایل زیادی بستگی دارد که برخی از آنها

 

به خود انسان‌ها برمی‌گردد که مثلاً اهل گناه بوده و یا تلاش و

 

کوششی نداشته است. با این حال ما همواره توصیه به پوشیده نگاه

 

داشتن فقرمان شده ایم.
امام صادق علیه السلام می‌فرمایند:

دشوارترین و پر زحمت‏‌ترین کارها، پوشیده داشتن فقراست.

مولای متقیان حضرت علی علیه السلام نیز می‌فرمایند:

خویشتنداری (و مناعت طبع) زیور فقر است.

برخی افراد هستند که با وجود فقر همواره عزت نفس و کرامت خود را حفظ کرده و از هیچ تلاشی برای کسب معاش فروگذاری نمی‌کنند.

خداوند متعال در روز قیامت پرده از حکمت فقر این افراد بر می‌دارد.

امام صادق علیه السلام در این باره می‌فرمایند:

(در روز قیامت) خداوند، جلّ ثناؤه، همچنان که برادری از برادرش پوزش

 

می‏‌خواهد، از بنده مؤمن نیازمند خود در دنیا، عذر می‏‌خواهد و

 

می‏‌فرماید: به عزّت و جلالم سوگند که من تو را در دنیا از سر خواریت

 

نزد من، محتاج نکردم. اکنون این سرپوش را بردار و ببین به جای دنیا

 

به تو چه داده‏‌ام. او سرپوش را بردارد و گوید: با این عوضی که به من

 

دادی مرا چه زیان اگر آنچه را در دنیا از من گرفتی.



تاريخ : پنجشنبه 1393/04/19 | 12:19 بعد از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی

تقدیم به او که ابتدای عشق است و انتهای امید ... تقدیم به او که تنها اوست محمل نشین این دل پرسوز

تقدیم به او که ابتدای عشق است و انتهای امید...

تقدیم به او که تنها اوست محمل نشین این دل پرسوز...

تقدیم به یار، تقدیم به نگار، تقدیم به دوست، که سلطان اوست!

تقدیم به تو، تو که بزرگی، تو که تنها تو بزرگی...

تقدیم به تو، تو که عزیزی، تو که بی نهایتی، تو که پایان ناپذیر است مهرت!

لطیفا!

چه بخوانمت که تمام واژگان دنیا در برابر نامت عاجزند،

چه به نامم تو را که آنچه هستی گویندش، نام از تو گرفته است.

عزیزا! دل در کمند عشقی گرفتار آمده است که توان رهایی اش نیست مگر با گذشتن از جان!

سوگند به پاکیت، سوگند به زیباییت، سوگند به آنچه سوگند توست... غمزه ای!

تا جان برآرم، با جان بیایم، از جان درآیم...

ای بهار دل خزان زده ام! ای قرار جان بی آرامم!

ای بی کرانه عشق، ای نهایت تمنا!

دل در هوای دیدارت بیمار است، ای دوای جان!

جان در قفس تن گرفتار است، ای ضیای دل!

نظری...!

تا جان بیفشانم در قدوم چشمانت...

تا خاک راهت به مژگان بروبم...

ای جان جانم و ای آگاه نهانم!

این وجود خسته با خاک تمنایت سرشته است و زلال عشقت،

ای معنای زیستن و ای بهانه بودن!

ای حضور همیشه هشیار و ای وجود همیشه بیدار!

دریاب، دریاب...

تو را به دریای صفای مخلصانت،

تو را به وفای عزیزانت،

تو را به عشق، تو را به نور، تو را به طور...

دریاب این خسته درد را...

دریاب این شکسته هجر را...

دریاب...



تاريخ : چهارشنبه 1393/04/18 | 12:18 بعد از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی
اولش فکر نمیکردم که دلم روبرده باشه

یا دلم گول چشای روشنش رو خورده باشه

اما نه گذشت و دیدم که دلم دیوونه تر شد

به تو گفتم و دلت از غصه من باخبر شد

آخ که چه لذتی داره ناز چشاتو کشیدن

رفتن یه راه دشور واسه هرگز نرسیدن

میدونم فرقی نداره واست،عاشق بودن من

میدونم واست یکی شد بودن و نبودن من

اما روح من یه دریاست پر از موج و تلاطم

ساحلش تویی و موجاش خنجرای حرف مردم

آخ چه لذتی داره ناز چشاتو کشیدن

رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن

                               واسه هرگز نرسیدن...



تاريخ : سه شنبه 1393/04/17 | 12:17 بعد از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی

وقتی دستت تو دست عشقته و آروم یه فشار کوچیک به دستت میده ...

بی تفاوت ازین فشار رد نشیا

داره باهات حرف میزنه

...

میگه دوست داره!

میگه هوات و داره!

میگه حواست به من باشه!

میگه حواسش بهت هس!

میگه تنها نیستیا!

میگه....

تو هم همینجور که دستت تو دستشه

آروم انگشت شصتت و بکش رو انگشتاش...


آره

یه وقتایی بی صدا و بی نگاه حرف بزنین



تاريخ : دوشنبه 1393/04/16 | 12:15 بعد از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی

دیشـــب خـــدا آروم صـــدام کـــرد و گفــــت : خـــــواب ؟

عشــــقت داره قــــربون یــــک دیــــگـ میــره...

اونـــوقت تــــو راحت خوابیــــد ؟؟؟!!! ..... لبخنــــد زدم و گفتــــم :

خـــــــــدا جونم " .. این همون مخــــلوق

هست کـ وقتــ آفریدیـــش به خودت آفـــــرین گفت ..! ...



تاريخ : یکشنبه 1393/04/15 | 12:15 بعد از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی
بی تو بودن را معنا می کنم با تنهایی و آسمان گرفته

آسمان پر باران چشم هایم

بی تو بودن را معنا می کنم با شمع , با سوزش ناگریز شمعی بی پروانه

بی تو بودن را چگونه میتوان تفسیر کرد

وقتی که بی تو بودن خیلی دشوار است ؟



تاريخ : شنبه 1393/04/14 | 10:12 قبل از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی
من نگـــرانـَـم نـِـگران این دل دل زدن ها


نـِـگران این ثانیه ها


و این لحظه ها نـِـگران این افکار نا مرتب و مغشوش


آخــَــرَش به کـُـجــا خـواهـَـد رسـیـد ؟؟؟



تاريخ : جمعه 1393/04/13 | 7:36 بعد از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی
به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...

خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.

زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.

آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگ هایم را مسدود کرده بود ...

 و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.

به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.

بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...

فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.

زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...!

خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم :

هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم

قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم .

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم .

و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:

رنگین کمانی به ازای هر طوفان،

لبخندی به ازای هر اشک،

دوستی فداکار به ازای هر مشکل

نغمه ای شیرین به ازای هر آه،

و اجابتی نزدیک برای هر دعا.

جمله نهایی :  عیب کار اینجاست
 که من '' آنچه هستم '' را  با '' آنچه باید باشم '' اشتباه می کنم، خیال میکنم  آنچه
 باید باشم هستم، در حالیکه  آنچه هستم نباید  باشم .



تاريخ : پنجشنبه 1393/04/12 | 8:9 بعد از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی
درگیرم
درگیرِ غربتِ کوچه‌هایی‌
که نشانی‌ از کودکی‌هایم در آن نیست
درگیرِ یک شهر ، به این بزرگی‌
که هیچ جایش ، جایِ من نیست
درگیرِ یک خانه ، پر از خاطره
که حتی یکیش یادِ من نیست
درگیر یک تخت ، که بعد اینهمه سال
اندازه ی تن‌ِ خسته ام نیست
درگیرِ آسمانِ پشتِ پنجره‌ام
که حتی ماهش با ماهِ من یکی‌ نیست
درگیر شعر‌هایی‌ از حال و روزِ خودم
که هرچه مینویسم ، باز کامل نیست
درگیرِ آدم گوشه گیری ، که جز عینکِ سیاهش
هیچ چیزش شکلِ من نیست
درگیرِ دنیایی که خود ساخته‌ام
خود کرده را هم که تدبیری نیست


تاريخ : چهارشنبه 1393/04/11 | 8:0 بعد از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی
بچگی هام وقتی می رفتم مزار سعی می کردم پام رو قبرا نره !

تا رو یکیشون می رفت، جیگرم آتیش می گرفت چشامو می بستم،

تو دلم براش صلوات می فرستادم.چند سال گذشت.....

من بزرگتر .... مرده ها بیشتر....قدیمی ها پوسیده تر ..... جدیدی ها با سنگ شکیل تر.

نمی دونم امروز روی چندتا قبر پام رفت،برای چندتا یادم رفت صلوات بفرستم

اما راستش ، امروز یه چیزی فهمیدم

ما که دلمون نمی اومد حتی روی مرده ها پا بذاریم

این روزها چقدر راحت روی زنده ها و احساسشون پا میزاریم
کاش همون بچه می موندیم...


تاريخ : سه شنبه 1393/04/10 | 7:58 بعد از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی
ﻣﻦ ﻭ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﯾﻢ!
ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﺑﯿﻨﻤﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﻫﯿﭻ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﯿﻢ،
ﺳﺮﺩ ﻭ ﺑﯽ ﺭﻭﺡ ﻭ ﺷﺎﯾﺪ ﺟﺪﺍﯾﯽ ...
ﭼﻨﺪﯼ ﭘﯿﺶ ﯾﮏ ﭘﯿﺎﻣﮏ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻭ ﭘﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺩﺍﺩﻡ ...
ﯾﮏ ﭘﺎﺳﺦ ﭘﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺎﻣﮏ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺩﺍﺩ ..
ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﭼﻘﺪﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ ....... ﻭ ﻣﻦ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﭘﺎﺳﺨﺶ ﺭﺍ ﺩﺍﺩﻡ ......
ﻭ ﺍﻭ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﭘﺎﺳﺨﻢ ﺭﺍ ﺩﺍﺩ ....... ﻭ ﺑﺎﺯ ﻣﻦ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ....... ﻭ ﺑﺎﺯ ﺍﻭ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ........
ﺍﺻﻼ ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺪ ﻣﺤﺒﺖ ﺍﻣﯿﺰ ﺑﻠﺪ ﺍﺳﺖ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﺪ ........
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ ﮐﻪ ﻣﻦ ﯾﺎﺩﻡ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﺍﻧﺴﻮﯼ ﺧﻂ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺍﺳﺖ ...
ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻢ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ...
ﺍﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ ﻭ ﺑﺸﻨﺎﺳﺪ ﺣﺘﯽ ﮔﻔﺖ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺟﺪﺍ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻭ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ...
ﻣﺎ ﺍﺩﻣﻬﺎﯼ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ...
ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ
ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻢ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﯾﻢ
ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺍﺯ ﻫﻢ ﻟﺒﺮﯾﺰ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ ...
ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺩﻣﺎﻧﯿﻢ
ﻫﻤﺎﻧﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ !!!


تاريخ : دوشنبه 1393/04/09 | 6:39 بعد از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی
عــشـــق اگر عشــق باشد !
هم خنده هایت را دوست دارد ، هم گریه هایتـــ را ...
هم لحظه های شادابی ات را می پسندد ، هم روزهای بی حوصلگی اتـــ را ...
هم دقایق پر از ازدحامت را همراهی میکند ، هم دقایق تنهایی اتـــ را ...
عــشـــق اگر عشــق باشد !
هم زیبایی هایت را دوست دارد ، هم اخم هایت در روزهای تلخی ...
عــشـــق اگر عشــق باشد !
با یک اتفاق تو را تعویــــض نمیکند ، همراهی ات میکند تا بهبود یابی ...
عــشـــق اگر عشــق باشد !
هر ثانیه دستانش در دستان توستــ ، در سختی و آسانی ... تـــــا ابـــــــد ... !


تاريخ : یکشنبه 1393/04/08 | 6:38 بعد از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی

 پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.
هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.
از او پرسید : آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس
 گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا
 را برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل
 قصر وعده اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که
 در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم
 سرما را تحمل می کردم اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای درآورد ...
--

گاهی با یک قطره، لیوانی لبریز می شود
 گاهی با یک کلمه، یك انسان نابود می شود
 گاهی با یک بی مهری دلی می شکند و....
مراقب بعضی یک ها باشیم که در عین ناچیزی، همه چیزند



تاريخ : شنبه 1393/04/07 | 6:5 بعد از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی
ایـــن روزهــا نـه حوصــله ی دوسـت داشتن دارم


نـه مـیخواهــم کسـی دوســـتم داشته باشــد!


بــگذاریـد ایـن خـانـه نفســهای آخــــرش را


آرام آرام هـم کـه شده بــکشد


هـنوز تـوان بـریدنِ نفسـها را ندارم!



تاريخ : جمعه 1393/04/06 | 6:18 بعد از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی
مى خواهـــى بروى؟؟

بهانـــه مى خواهى؟

بگــذار مــن بهانه را دستتــــــــــ دهم..

بـــرو و هركس پرسید چـــرا؟ بگو لجوج بود!

همیشه سرسختانه عاشق بود..

بگو فریاد مى كرد! همــه جا فریاد مى كرد که فقط مـــرا مى خواهد..


بگو دروغ مى گفت! مى گفتــــ هرگز ناراحتم نكــردى..


بگو درگیـــر بود! همیشه درگیر افسون نگاهم بود.


بگو بی احساس بود! به همه فریاد ها، توهین ها و اخم هایم، فقط لبخند می زد..

بگو او نخواست! نـخـواسـت كـسـى جـز مـن در دلــش خـانـه كـنـد........


تاريخ : پنجشنبه 1393/04/05 | 6:17 بعد از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی
دیوانه نمی‌گوید "دوستت دارم" …

دیوانه میرود،

تمام دوست داشتنی ‌ها را

به هر جان کندنی که شده، جمع می‌کند از هر دری

و میزند زیر بغلش

و می ریزد به پای کسی که

هیچوقت قرار نیست بفهمد دوستش دارد !!!


  • ایران کاشی
  • مکس دی ال