تاريخ : جمعه 1393/08/09 | 3:35 بعد از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی


پنجاه ویک ماه توبلاگفامطلب گذاشتم

 

 

حدودا1530روزممنون که

 

 

بانظروانتقادمنوهمراهی کردین

 

!!!!!!!!!

 

وب سایت م روراه اندازی کردم منت

 

 

 

میذارین اگه بیایین

!!!!!

 

باتشکرازهمه شما

!!!!!!

 

 

www.hashemi-pc.ir:آدرس سایت

 

سیدمهدی هاشمی

 



تاريخ : شنبه 1393/06/29 | 3:51 بعد از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی
میدونی قشنگیه این زندگی به چیه؟ به اینه که وقتی تو سرگرم لحظه های خودتی 1نفر تو لحظه

 

 

هاش داره واسه قشنگیه لحظهای تو دعا میکنه..........................................



تاريخ : شنبه 1393/06/29 | 12:6 بعد از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی



تاريخ : پنجشنبه 1393/06/27 | 10:35 قبل از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی



تاريخ : دوشنبه 1393/06/17 | 8:59 قبل از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی



تاريخ : دوشنبه 1393/06/17 | 8:59 قبل از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی



تاريخ : دوشنبه 1393/06/17 | 8:58 قبل از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی



تاريخ : دوشنبه 1393/06/17 | 8:57 قبل از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی



تاريخ : دوشنبه 1393/06/17 | 8:54 قبل از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی



تاريخ : یکشنبه 1393/06/16 | 8:47 قبل از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی
همه فکر میکنند هر آنکس که زیباست مهربان است!!

 


دریا زیباست ولی سیلی به سخره ها میزند

 


دلت را به کسی نسپار..این روزها برخی از سپرده ات هم بهره میخواهند

 


بهره ای به قیمت تنهایی.

 


دلم به بهانه ندیدنش گریست!!

 


اما بگذاز بگرید و بداند هر آنچه خواست نیست.



تاريخ : شنبه 1393/06/15 | 10:52 قبل از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی



تاريخ : شنبه 1393/06/15 | 10:44 قبل از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی
به جاده بگویید به عابران دل

 

 

 

 

نبندد جاده فقط اگر سنگلاخ

 

 

 

باشد فحش می خورد .

 

 



تاريخ : سه شنبه 1393/05/14 | 5:55 بعد از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی
تمـام ِ این چـند سـال و اَنــدی عــمرم بـه کــنار …

مـن فـــقط ، بـه انـــدازه ی همــان

صَــدُم هـای ِ ثـانیه ای که ،

در هــوای ِ عطـرِ ِ آغــوشت نفـس کـشیـدم ،

زنـــدگـی کــــردم !!



تاريخ : دوشنبه 1393/05/13 | 5:54 بعد از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی
هم آغوشی تمام شده بود !!

دختر به خانه ی رویاهایش می اندیشید و پسر به مکان بعدی

دختر به مردانگی عشقش و پسر به فاحشگی معشوقش

دختر به خدای ناظر و پسر به جسم حاضر

هر دو یک حس داشتند

اما دختر فاحشه شده بود و پسر منطقی !!



تاريخ : یکشنبه 1393/05/12 | 5:52 بعد از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی
به گوشش برسانید که خودش بازی را باخت نه من !
 
من کسی را از دست دادم که ذره ای دوستم نداشت . . .
 
اما او مردی که دیوانه وار عاشقش بود را رها کرد !
 
به او بگویید تلخی روزگارم فدای لبخند شیرینش . . .
 
 
کوتاه شود


تاريخ : شنبه 1393/05/11 | 5:51 بعد از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی
خـــوابهـایـم گاهــ ـ ــ ـــــی ...


زیباتر از زندگـــی ام مـی شـونــد ...


کـاش گـ ــ ــاهــی ...


بــــــرای همیشه خـــواب مــی مــانــدم ......!



تاريخ : جمعه 1393/05/10 | 5:54 بعد از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی

گآهی دِلــَت نــِمیخوآهــَد دیــروز رآ بِه یآد بــیآوَری . . .
اَنگــیزه ای بــَرایِ فــَردآ هـَم نــَدآری . . .
وَ حآل هــَم کِه گآهی فــَقــَط دِلــَت میخوآهــَد . . .
زآنوهایــَت را تــَنگ دَر آغوش بــِگیری . . .
وَ گوشــِه ای اَز گوشــِه تــَرین گوشـِه ای کِه می شــِنآسی گریـــه کنی . . .



تاريخ : پنجشنبه 1393/05/09 | 5:53 بعد از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی

ﻣﯽ ﺑﻮﺳﻢ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻡ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺭﺍ!
ﺩﺳﺘﻬﺎﯾﺖ ﺭﺍ . . .ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ . . .ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ . . .ﻫﻤﻪ ﺭﺍ . . .
ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﺧﻮﺍﻫﺶ . . .ﺍﯾﻦ ﺩﻡ ﺁﺧﺮ . . .ﻟﻄﻔﯽ ﮐﻦ
ﻭ ﺩﻫﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﺒﻨـــﺪ ﻭ ﻧﮕﻮ ﻗﺴﻤﺖ ﻧﺒﻮﺩ!
ﺧﻮﺩﻡ ﺑﻬﺘﺮ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﺁﻧﭽﻪ ﻧﺒﻮﺩ \" ﻟﯿﺎﻗﺖ ﺗﻮ \" ﺑﻮﺩ



تاريخ : چهارشنبه 1393/05/08 | 8:59 قبل از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی
حــــواست بـہ دلت باشدآن را هـ ــر جایــ ـی نگــذار!
ایــن روزهــــــا دل را میــدزدند . . .
بــعد ڪہ بہ دردشـــان نـخــورد
جـای صـــندوق پـست آنــ ــرا در سطل آشـــــغال مے اَندازند !
و تــو خوب مـیـــدانے
دلے که اَلمثنے شد!
دیــگر دِل نمـیشود. . .!



تاريخ : سه شنبه 1393/05/07 | 8:59 قبل از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی
مـטּ هموטּ בیوونـﮧ ام که هیچوقـت عوض نمیشـﮧ ...

همونـے کـﮧ همـﮧ باهاش خوشآلـטּ اما کسے باهاش نمے مونـﮧ ...

همونـے کـﮧ همـﮧ فکــر میکنــטּ سختـﮧ، سنگـﮧ اما بـا هـر تلنــگرے میشکنـﮧ ...

همونـے کـﮧ مواظبــﮧ کسے ناراحت نشـﮧ امـا همــﮧ ناراحتش میكنـטּ ...

همونـے کـﮧ تکیــﮧ گاه خوبیــﮧ امـا واسش تكیــﮧ گاهے نیس ...

همونـے کـﮧ همیشـﮧ همـﮧ رو میخنـבونــﮧ و میخنــבه امـا تــﮧ בلــش هیچـوقتــ شاב نیست...

همونـے کـﮧ فقط تظاهر بــﮧ خوشبختے בاره...


مـטּ اینمـ .. آره !



تاريخ : دوشنبه 1393/05/06 | 8:57 قبل از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی

بــا تَمــامِ مِـداد رَنـگـے های دُنیــا به هـَـر زَبــانی کــه بـِدانــے یـا نــَــدانے خـالــے اَز هَــر تـَشـبیـه وَ اِسـتــعاره وَ ایـــهـام تَـنهـــا یـــک جـــُـــــمله بـَــرایـت خـواهـَـــم نــِـوشــت دوسـتَت دارَم خـــاص تــَــریـن مـُـخـاطـَـب خــــاص دُنیـــــا



تاريخ : یکشنبه 1393/05/05 | 9:20 قبل از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی

ای خدای من!
من همان کسم که نه در خلوت از تو شرم و حیا کردم و نه در جمعیت مراقب وظایف بندگی ات بودم
منم که باعث مصایب و حوادث بزرگ شدم
منم آن بنده ای که بر مولای خود جرات و جسارت نموده
منم آن که هنگاهی که مژده ی پیش آمد گناهی به او دادند بسوی آن گناه شتابان می رفت
منم آن که مهلتم در عصیان برای توبه دادی و من از گنه بازنگشتم
و بر من پرده پوشی کردی باز هم شرم و حیا نکردم
و باز به بردباری ات مهلتم دادی و زشتی ام را در پرده داشتی تا آنجا که گویا گناهانم را فراموش کرده ای
و از کیفر گناهان معافم داشته ای که گویا تو از من شرم کرده ای...
الهی!
ای آنکه هنگام بلا و رنج پناه و در سختی ها فریادرس منی
به درگاه تو می نالم و به تو پناه آورده ام
و از دری جز درگاهت گشایشی نمی طلبم
پس تو ای خدا، به فریادم برس و عقده های قلبم را بگشا
ای آنکه عمل کم را می پذیرد و از گناهان بسیار می گذرد
از من این عمل کم را بپذیر و از گناهان بسیارم درگذر که تو بسیار مهربان و آمرزنده ای!!



تاريخ : شنبه 1393/05/04 | 9:19 قبل از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی

نگران من نباش ، من تورادارم
تویی که باستارگان می آیی ، میهمان تنهاییم می شوی
به یادت به ماه خیره میشوم ؛
دستانم را به مهتاب می دهم،وبرایش ازعشق میخوانم
می خوانم تا سپیده صبح ، تاآن زمان که خورشید چشمانم را به نورخود روشن کند
حال تنهاییم رادربقچه سیاه شب پنهان میکنم غمم را با نقابی ازلبخند می پوشانم به صبح سلام میکنم
تابازباستارگان چشمک زنان بیایندومن تورامیهمان تنهاییم کنم



تاريخ : جمعه 1393/05/03 | 9:16 قبل از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی


:: خاله ::

معنای لغوی: خواهر مادر
معنای استعاره ای: هر زنی كه با مادر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد.
نقش سمبلیك: یك خانم مهربان و دوست داشتنی كه خیلی شبیه مادر است و همیشه برای شما آبنبات و لباس می خرد.
غذای مورد علاقه: آش كشك.
ضرب المثل: خاله را میخواهند برای درز ودوز و گرنه چه خاله چه یوز. خاله ام زائیده، خاله زام هو كشیده. وقت خوردن خاله خواهرزاده رو نمی شناسه. اگه خاله ام ریش داشت، آقا داییم بود.

زیر شاخه ها:
شوهر خاله: یك مرد مهربان كه پیژامه می پوشد و به ادبیات و شكار علاقه مند است.
دختر خاله/پسر خاله: همبازی دوران كودكی كه یا در بزرگسالی عاشقش می شوید اما با یكی دیگه ازدواج می كنید یا باهاش ازدواج می كنید اما عاشق یكی دیگه هستید.
چهره های معروف: خاله خرسه، خاله سوسكه.
مشاغل كاذب: خاله زنك بازی، خاله خانباجی.

نکته: داشتن یك خاله ی مجرد در كودكی از جمله نعمات خداوندی است.

:: عمه ::

معنای لغوی: خواهر پدر
معنای استعاره ای: هر زنی كه با پدر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد یا هر زنی كه مادر چشم دیدنش را نداشته باشد.
نقش سمبلیك: به عهده گرفتن مسئولیت در موارد ذیل :
1. جواب همه ی فحش هایی كه می دهید. مثال: ...
2. جواب همه ی محبت هایی كه می كنید. مثال: به درد عمه ات می خوره...
3. خیلی چیزهای بدِ دیگه که از ذكر مثال معذوریم...
غذای مورد علاقه: شله زرد، سمنو.
ضرب المثل: ندارد (تخفیف به دلیل تعدد در نقش های سمبلیك).

زیر شاخه ها:
شوهر عمه: یك مرد پولدار كه سیبیل قیطانی دارد و چندش آور است.
پسرعمه/دخترعمه: همبازی دوران كودكی كه در بزرگسالی حالتان را به هم می زنند.
چهره های معروف: عمه لیلا. ترجیع بند: دختر كه رسید به بیست، باید به حالش گریست.
مشاغل كاذب: Match-Making

نکته: داشتن یك عمه كه در توصیفات فوق صدق نكند جزو خوش شانسی های زندگی است.

:: دایی ::

معنای لغوی: برادر مادر
معنای استعاره ای: هر مردی كه با مادر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد یا هر مردی كه پتانسیل كتك خوردن توسط پدر را داشته باشد.
نقش سمبلیك: یكی از معدود مردانی كه هر چند به سیاست علاقه مند است اما حس گرمی به شما می دهد، همیشه حرفهایتان را می فهمد و می شود پیشش گریه كرد.
غذای مورد علاقه: فسنجون.
ضرب المثل: عروس را كه مادرش تعریف كنه، برای آقا داییش خوبه. اگه خاله ام ریش داشت آقا داییم بود.

زیر شاخه ها:
زن دایی: یك زن چاق و شاد كه خیلی كدبانو است و جلوی مادر قپی می آید.
پسردایی/دختردایی: همبازی دوران كودكی كه در بزرگسالی مثل یك همرزم ساپورتتان می كنند.
چهره های معروف: علی دایی، دایی جان ناپلئون. ترجیع بند: همه چیز زیر سر این انگلیساست.
مشاغل كاذب: فوتبال، شرکت در مصاحبه های رادیو تلویزیونی.

نکته: داشتن یک دایی خوب و لوتی دارای خواص بسیاری است!

:: عمو ::

معنای لغوی: برادر پدر
معنای استعاره ای: هر مردی كه با پدر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد.
نقش سمبلیك: یكی از مردانی كه شما همیشه باید بهش بوس بدهید و بعد بروید كارتون ببینید تا او با پدر حرفهای جدی بزند. یكی از مردانی كه مادر به مناسبت آمدنش قورمه سبزی می پزد و همیشه وقتی می رود پدر ساكت شده، به فكر فرو می رود.
غذای مورد علاقه: قورمه سبزی، آبگوشت.
ضرب المثل: عقد دختر عمو پسر عمو را در آسمان بستند.

زیر شاخه ها:
زن عمو: یك زن كه زیاد به شما توجه نمی كند و خودش را برای مادر شما می گیرد.
دخترعمو/پسرعمو: همبازی دوران كودكی كه اگر تا هجده-بیست سالگی دوام آورده باهاش ازدواج نكنید خطر را از سر گذرانده اید.
چهره های معروف: عمو زنجیرباف، عمو یادگار، عمو جون سلیمون.
مشاغل كاذب: بازی در قصه های ایرانی.

نکته: داشتن یك عموی پولدار خیلی خوب است.



تاريخ : پنجشنبه 1393/05/02 | 9:15 قبل از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی

اگر مشکلات شما در زندگی به بزرگی یک کشتی است؛

فراموش نکنید که نعمت هایتان به وسعت یک اقیانوس است

خوشبختی از آن كسی است

كه در فضای "شکرگزاری" زندگی كند

چه دنیا به كامش باشد و چه نباشد

چه آن زمان كه می دود و نمیرسد

و چه آن زمان كه گامی برنداشته،خود را در مقصد می بیند.

چرا كه خوشبختی چیزی جز آرامش نیست



تاريخ : چهارشنبه 1393/05/01 | 9:14 قبل از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی

گاهی اوقات کافیه مثل پرندگان کوچک ،

از قید اسارتهای نفس درون وبیرون

به زیر سایه بان گسترده عرش الهی پناه ببریم و

روح و دلمان را صفا دهیم

گاهی اوقات کافیه از یک زاویه دیگه به خدا توکل کنیم و

شکرش رو به جا بیاریم



تاريخ : سه شنبه 1393/04/31 | 9:14 قبل از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی

زندگی دیکته ای نیست که آن را به ما خواهند گفت !!!

زندگی انشایی است که تنها باید خودمان بنگاریم ؛

زندگی می چرخد،

چه برای آنکه میـــخندد،

چه برای آنکه میــگرید

زندگی دوختن شادیهاست

زندگانی هنر هم نفسی با غم هاست

زندگانی هنر هم سفری با رنج است

زندگانی یافتن روزنه در تاریکی است



تاريخ : دوشنبه 1393/04/30 | 5:45 بعد از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید



تاريخ : یکشنبه 1393/04/29 | 5:38 بعد از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی
درویشی، مقداری طناب داشت. آن را به بازار برد و به یک درهم فروخت. می خواست با آن یک درهم برای بچه های خود غذایی تهیه کند. به طرف بازار که می رفت، دو نفر را دید که با هم جر و بحث می کردند و کم کم کارشان به دعوا کشید. مرد درویش از دیگران پرسید: «چرا آنها به سر و کله هم می زنند؟» گفتند: « این مرد یک درهم به آن یکی بدهکار است. طلبکار به او مهلت نمی دهد و می خواهد به زندانش بیندازد.» درویش یک درهم خود را به مرد طلبکار داد و دست خالی به خانه برگشت. وقتی به خانه رسید، به زن و بچه های خود گفت: « طناب را فروختم و یک درهم گرفتم، اما آن را در راه خدا، خرج کردم.»

درویش خانه را گشت و گلیم کهنه ای را پیداکرد. آن را به بازار برد تا بفروشد. همه جای بازار را به دنبال مشتری گشت، اما خریداری پیدا نشد. خسته و نگران به طرف خانه به راه افتاد. آن روز، صیادی یک ماهی صید کرده بود و می خواست آن را بفروشد، اما هیچ کس ماهی را نمی خرید. مرد درویش و صیاد در بازار به هم رسیدند و از حال هم با خبر شدند. صیاد به درویش گفت: « بیا با هم معامله ای بکنیم. تو گلیم را به من بده، من هم ماهی را به تو می دهم.» درویش قبول کرد. درویش، ماهی را به خانه برد و مشغول پاک کردن آن شد تا غذایی درست کند. وقتی که شکم ماهی را پاره کرد، ناگهان مرواریدی درشت و نورانی از داخل آن بیرون آمد. درویش فهمید که آن مروارید هدیه ای از طرف خداست. با خوشحالی، مروارید را به بازار برد تا بفروشد، اما هیچ کس نتوانست قیمتی بر روی آن بگذارد. سرانجام کسی پیدا شد و مروارید را به صد هزار دینار طلا از او خرید. درویش سکه های طلا را بار الاغی کرد و به طرف خانه رفت. چیزی نگذشت که درویش دیگری در خانه او را زد و گفت: «در راه خدا چیزی بدهید.»

درویش با خود گفت: « شاید این درویش هم حال و روزش مثل حال و روز دیروز خودم باشد.» این بود که او را صدا زد و گفت: « برادر، نصف این پولها مال تو. برو و هر چه زودتر کسی را بیاور تا بتوانی سکه های طلا را ببری. »

درویش گفت: « من نیازی به پول ندارم. من فرستاده خداوندی هستم که می گوید:« هر کس یک درهم در راه من خرج کند، ما صد هزار درهم از خزانه غیب به او پاداش می دهیم.» بدان که خداوند کار خیر هیچ کس را بدون پاداش نمی گذارد.»



تاريخ : شنبه 1393/04/28 | 5:32 بعد از ظهر | نویسنده : سیـــدمـــهـــدی

روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند... و او را بدینگونه سیر نمایند. بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم.

آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه آتش پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، آتش پرست 3 قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد.

سگ نگهبان خانه آتش پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت... مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت، مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد. مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت : ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آنرا ببرم؟

به اذن خدای عز و جلٌ ، سگ به سخن آمد و گفت: من بی حیا نیستم، من سالهای سال سگ در خانه مردی هستم، شبهابی که به من غذا داد پیشش ماندم ، شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم، شبهایی که مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم... تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد، یک شب که غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک آتش پرست آمدی و طلب نان کردی...

مرد با شنیدن این سخنان منقلب شد و به عبادتگاه خویش بازگشت و توبه کرد


  • ایران کاشی
  • مکس دی ال